8/21/2006

مبعث با دوگانه و مالگنیا


در سکر صبح،
بر بال های نماز می ایستم،
و از چراغانی شب تنها ردی گنگ بر زخم های من به یادگار مانده است،
حصار ابریشمی ام را به دوشیزه ای می سپارم،
به لطافت بهار،
به یاد می آورم،
رودهای سراسیمه را در افق پاک دریا،
و به خاک می افتم،
نوزاد می شوم و دوباره به خاک می افتم،
آن سو تر جنگل سبز صنوبر پراکنده است در دشت های یخ زده ی بهمن،
و من تاب هوشیاری خویش را ندارم،
از این بلندا تنها نوری نمایان است برتر از روشنایی های شهر،
که روزگاری بدان ها ایمان داشتم،
زمستان در من می نگرد،
و من به زمستان سهمگین،
تا سنگینی سرم را به سرداب ساقه های خشکیده نسپارم،
بر می خیزم نوزاد،
و با زخمه ی انگشتان سردم ،
آهنگ آه را از تن گرم تو بیرون می کشم،
در هم می پیچیم و شبی دیگر ،
آغاز می شود.

8/07/2006

خود هدایت بینی : بیماری مسری نسل امروز - قسمت نخست

توجه: در مورد هر یک از موارد مطرح شده توسط نویسندگان بلاگ یا موضوعات مطروحه در آن لطفا به LiteraTribune و قسمت مربوط مراجعه کنید و از نظر دادن در Comments به جز مواردی که مستقیما به این پست مربوط می شود اجتناب نمایید. در غیر این صورت یادداشت شما پاک خواهد شد.

صادق هدایت به عنوان یکی از نویسندگان پیشرو و بسیار تاثیر گذار ایران مطرح است. کسی که با تسلط به فرهنگ ایرانی و موشکافی روابط توده ی مردم و شناخت عمیق از فولکلور و ریشه های آن – تایید شده توسط مرحوم دهخدا و مرحوم دکتر معین – به همراه جمالزاده در صف نخست داستان نویسی مدرن ایران قرار می گیرد و تا سال ها پس از مرگش این عنوان را حفظ می کند.
اما آن چه از هدایت به عنوان الگو و سرمشق می باید مورد توجه قرار می گرفت به فراموشی سپرده شد و تنها روحیه ی بدبینی و یاس، تمایل به خودکشی و سیاه انگاری جهان در نسل های پس از او امتداد پیدا کرد. آن چه امروز از هدایت در ذهن مردم ما و نویسندگان جوان ما رسوب کرده است آدم شیک پوش و بچه پولداری است که به واسطه ی مطالعه ی فلسفه و سفرهای فراوان به گوشه و کنار دنیا فهمید که مرگ دوای همه ی دردهاست و دست آخر هم خودش را کشت تا به همه ثابت کرده باشد که تا چه اندازه در این اعتقاد خود پابرجا بوده است.
خود هدایت بینی مرضی است که به واسطه ی همین طرز تفکر امروز عده ی زیادی از نویسندگان را گرفتار خود کرده است. در زیر ریشه های خود هدایت بینی به اجمال فهرست شده و بعد درباره ی آن ها بحث خواهد شد:
1. کم اطلاعی یا بی اطلاعی جوانان از زندگی واقعی هدایت و روحیات او.
2. پنهان شدن در سایه ی هدایت برای مصون ماندن از انتقاد.
3. خود بزرگ بینی و پز روشنفکری ناشی از همسان انگاری با هدایت.


1- جوانان ما از هدایت چه می دانند؟

هیچ! حداکثر کاری که کرده اند این بوده است که یک جلد کتاب – حالا هر کتابی با هر نویسنده و مولفی – که نام هدایت بر آن بوده است خریده اند و سعی کرده اند زندگی او را مو به مو با زندگی خودشان که تنها اتفاق مهم آن در هر روز استمناست، مطابقت بدهند و بعد به این نتیجه برسند که هدایت هستند. درست مثل کسانی که با خواندن کتاب امراض روانی کم کم تبدیل به یک بیمار روانی می شوند و نشانه های آن بیماری ها در خودشان می جویند. بعد مفاد کتاب را مثل آئین نامه ی رانندگی از بر کرده در کافی شاپ ها و پاتوق ها برای هم با روغن و پیاز داغ اضافه نقل کرده اند و یک کلاغ و چهل کلاغی به راه افتاده است که نگو و نپرس.
این جوان هایی که هدایت شده اند به کلی گمراه شده اند. اگر به یکی شان بگویی "سنده سلام" یعنی چه؟ مغزشان سوت می کشد و نمی فهمند. مخلص کلام این که چنان از فرهنگ ایرانی و مردم ایران به دور افتاده اند که حتی "خلا" را هم باید بنشینی و برای شان معنی کنی: "همان دبلیو سی". از مردم خودشان عقشان می گیرد و حتی لهجه ی پدری شان هم یادشان نمی آید و همگی به طرز مسخره ای به گویش مهوع تهرانی حرف می زنند. سر جمع غیر از جوک های توی موبایل شان حکایت دیگری بلد نیستند تا تعریف کنند و به زور ضرب المثلی یادشان می آید.
حالا سوال این جاست که این حضرات چه نسبتی با هدایتی دارند که یک دفتر 200 برگی از امثال و حکم که خود تهیه دیده بود را به دهخدا داد تا کتاب نامی اش را در این زمینه تهیه کند بی هیچ چشم داشتی یا توقعی از بردن نامی. دهخدا هم که آدم بی جنبه ای بوده به دکتر معین گفته بوده : "هدایت زبان پارسی را از من بهتر می داند و تسلط بیشتری دارد." او البته می دانست که اولین و تا سال ها جامع ترین روش تحقیق در فولکلور مردم ایران از آن صادق هدایت بود. راست و دروغش هم گردن خودم.
هدایت آدم پاکی بود. از فرنگ و فرنگی جماعت و سیاست های دولاپهنای آن ها بیزار بود. حقوق گرفتن از اجانب را خیانت می دانست. در حالی که جوانان هدایت شده ی ما حاضرند برای حقوق گرفتن به دلار خواهر و مادر خودشان را هم بفروشند.
در نامه ای که هدایت برای مینوی و خانلری که آن زمان برای بنگاه سخن پراکنی بریتانیا کار می کردند، می نویسد از آن ها به خاطر نوشتن مقاله و تهیه و اجرای مطلب برای رادیو بی بی سی گله می کند و می گوید که چرا برای چهار تا لیره که اجنبی ها کف دست تان می گذارند در بلندگوهای آن ها معلق می زنید؟ من از خانلری هم چیزی در این زمینه نخوانده ام. یا اگر هم هست من ندیده ام. تکه های پازل را با این نکته کامل تر می کنم که ژنرال رزم آرا عامل شماره یک بریتانیا در ایران شوهر خواهر صادق هدایت بود. شاید این رزم آرا با آن رزم آرا که قصد کودتا علیه محمد رضا شاه را با همکاری بریتانیا داشت فرق می کند. و الله اعلم! و بعید هم نباید باشد که بی بی سی به بهانه ی بزرگداشت هدایت بزرگ ترین توهین ها را به او می کند تا دق دلی خودش را خالی کرده باشد.
خودکشی هدایت برای خیلی از آن ها یک عمل فلسفی محض است. هدایت از بی پولی و ادباری که گریبانش را گرفته بود خودکشی کرد. گراهام گرین گفته: " در زندگی یک آدم بازنشستگی همیشه دوره ی ناگواری است اما برای یک نویسنده مرگ است." هدایت در اواخر عمرش به جز مشتی سوژه ی تکراری برای چند داستان کوتاه که تمامی آن را هم سوزاند چیزی نداشت. او چیزهایی را سوزاند که به احتمال قوی اگر مانده بودند امثال ما باید حالا حالا ها از روی شان مشق می کردیم اما خب! زمانه عوض شده و این ما هستیم که سیاه مشق ها و مسوده های گران قدرمان را با هزار ناز و غمزه و اهن و تلپ به زیور طبع ملوث می کنیم و تازه خود هدایت بخت برگشته را هم مثل آقای میلاد ظریف می کنیم سوژه ی داستان! جف القلم !
در کتابی از استاد مطهری آمده است که دلیل خودکشی هدایت ناز پروردگی و رفاه زدگی او بود و اگر مثل گاو به پشت هدایت خیش می بستند تا زمین را شیار کند و شخم بزند و بعد هم یک تکه نان خشک جلوش می انداختند قدر عافیت را می فهمید چون به مصیبتی گرفتار آمده بود. همایون کاتوزیان هم در همین زمینه گفته: اگر ساعت طلای اهدایی جمالزاده یک هفته زودتر به دست هدایت می رسید و او می توانست آن را برای خرج و مخارجش آب کند به احتمال خیلی قوی خودکشی نمی کرد.
پس می بینیم که هیچ یک از جنبه های مثبت شخصیت هدایت و کارهای فکری و عملی او را جوانان و حتی ادبای ریش و سبیل دار ایران امروز به خوبی نشناخته اند و بیخود و بی جهت خود را با آن عزیز از دست رفته یکی می انگارند. مرده ریگ او را دو دستی چسبیده اند و حتی به یکی از کوچکترین نکات زندگی او هم پی نبرده اند. از خودکشی او که یک عمل احمقانه بود به ناشیانه ترین شکل ممکن دفاع کردند در حالی که حتی حاضر نبودند مویی از سر خودشان این وسط کم بشود و جراتش را هم نداشتند که حتی به آن فکر کنند. هرچند که کرت کوباین خواننده ی فقید گروه نیروانا به هیچ وجه با هدایت قابل مقایسه نیست اما کم نیستند جوانانی که دل شان می خواهد مثل او کرست بپوشند و روی سن بروند و بعد مخ خودشان را بریزند توی کاسه.
پایان بخش اول – ادامه دارد...


از آن ور بام خبر می رسد که روزنامه ی شرق که ید طولایی در ضایع کردن ادبیات ایران دارد این بار به یکی از صاحب نظران مشهور عرصه ی ادب شبیخون زده و این سطور را جفتکی مرتکب شده اند:


"شما به تازگی كتابی با عنوان «راز شهرت صادق هدایت» منتشر كرده اید. در این كتاب به برخی مسائل و اموری پرداخته اید كه به زعم شما در شهرت امروزه هدایت موثر است. تنها سئوال من این است كه شما نكاتی را در باب هدایت مطرح كرده اید كه در واقع اصلا برخورنده و جدید نیست. یعنی مسائلی مانند تقابل او با دین و یا مردم ایران. همه می دانیم، هدایت آدم ضدمذهبی بود، از مردم و جامعه ایران نفرت داشت و... ولی با توجه به همین نكات و براساس آثارش مشهور شده است و مخاطبان او را پذیرفته اند. فكر نمی كنید كه در برجسته كردن نكاتی این چنین تند رفته باشید؟

"البته من جنبه های مختلف سازوكار به شهرت رسیدن هدایت و امثال او را مطرح كرده ام. با ذكر شواهد غیرقابل انكار، نشان داده ام كه غربی هایی كه نقش اصلی را در به شهرت رساندن هدایت داشتند، به چه دلیل به سرمایه گذاری روی او علاقه داشتند. همه اینها را هم براساس مكتوبات و گفته های دوستان هدایت آورده ام. این نظریات تاكنون یك جا و در چنین ساختاری جمع نشده بود.البته این بدان معنی نیست كه لزوما هدایت برای جلب نظر غربی ها این كار را كرده. او ذاتا مخالف این موضوعات بوده است و همین ویژگی اش مورد علاقه آنها قرار گرفته است. من تلاش كردم در این كتاب نشان بدهم كه چرا روی یك نویسنده خاص مثل او سرمایه گذاری شد و درباره دیگران نشد.به هر حال منظورم آشكار كردن برخی دروغ های تاریخی بود كه با سوءاستفاده از بی اطلاعی مردم، به عنوان یك حقیقت محض تثبیت شده و باعث روآوری مردم به آثاری شده كه لااقل امروز اكثرا فاقد كمترین ارزش آموزشی یا ادبی اند."
قسمتی از مصاحبه ی روزنامه ی محافظه کار شرق با محمدرضا سرشار

برای خواندن جدیدترین نقد من در خزه بر داستانی از سوسن جعفری این جا را کلیک کنید.

7/28/2006

پست مدرنیسم قورمه سبزی

توجه: در مورد هر یک از موارد مطرح شده توسط نویسندگان بلاگ یا موضوعات مطروحه در آن لطفا به LiteraTribune و قسمت مربوط مراجعه کنید و از نظر دادن در Comments به جز مواردی که مستقیما به این پست مربوط می شود اجتناب نمایید. در غیر این صورت یادداشت شما پاک خواهد شد.

پست مدرنیسم مد شده است همان طور که عرفان مد شده است. یک ملت وقتی در ساختن آینده اش کم می آورد دنبال راه فراری از گذشته می گردد. ادبیاتش دست نوجوان ها و جوان هایی می افتد که کتاب های فلسفی و هرمنوتیک قلنبه می خوانند و زحمت کشیده مطالب آن کتاب ها را در وبلاگ ها و داستان ها و اشعارشان کپی می کنند. دخترهایش سعی می کنند تا با تکرار کلمات پستان و آلت و عریان در شعر مملکت شان هنجار شکنی کنند و راه جدیدی باز کنند و پسرهای شان اسم جاهای بد بد آدم را یک سطر در میان تکرار می کنند تا ایمان بیاوریم به ایشان که فصلی نوین در ادبیات مان آغاز شده است. زمین و زمان و افکار و ادیان مسخره می شوند حتی استادان بزرگواری که راهگشای این جور نوآوری ها بوده اند نیز در امان نمی مانند: آن هایی که از رودکی تا شاملو برای شان لحظه ای بیشتر طول نمی کشید و شخص شخیص خودشان را برگ سبز ادبیات ایران می شناختند. و این گونه بود که شاملو و براهنی و آتشی و باباچاهی و صالحی و فروغ فرخزاد و یداله رویایی – جالب است که هیچ کس سراغ اخوان نرفت – در پاتیل مغز جوانان ایران خوب جوش خوردند و مخلوط شدند و – همزمان با این که جای یدالله فوق ایدیهم سر در خانه ها را حجاری فروهر گرفت بی این که صاحب خانه معنای هیچ کدام از آن ها را فهمیده باشد - از آن سو نظریات پیشرو و زیبای ادبی غرب وارد پاتیل شدند. در مملکتی که عینک وسیله ای سوسولی و نشانه ی دوجنسی بودن تلقی می شود یک مرتبه به برکت اینترنت و ناشران ابن الوقت، سر و کله ی پست مدرنیسم پیدا می شود و خیلی ها آن را همان مصرع شیرین مولانا تعبیر کردند که: هر چه می خواهد دل تنگت بگو! و این گونه بود که سبک پست مدرنیسم ادبی ایرانی یا پست مدرنیسم قورمه سبزی متولد گردید. تولدش مبارک باد! اما این جنبش یا مکتب فقط اسمش به پست مدرنیسم ربط داشت اگرنه باقی چیزهایش کاملا ساخت پاتیل مذکور و از بیخ ایرانی بودند. پست مدرنیسمی که پس از فروپاشی شوروی و بنیادهای ارزشی آن آمده بود تا جنبش از هم گسیخته و ناامید چپ را دوباره احیا کند و برای دهن کجی به آن همه سال های سنت تاریخی و گیر کردن در چنگال نظریات ادبی نویسندگان و نقادان شوروی تبار، به وجود آمده بود به یکباره نفی سنت تاریخی را اعلام کرد و در همین جا به اولین تناقض وجودی فلسفه ی ذاتی اش برخورد. اما پاتیل شوخی بردار نبود. تناقض را به سادگی حل کرد و به جای نفی سنت تاریخی به تمسخر آن روی آورد و دیگر پارادوکسی وجود نداشت و بدین گونه با فرار از پارادوکس مذکور – که در ذات تمامی فلسفه ها مشابهش یافت می شود - فلسفه ی پست مدرنیسم ایرانی در ابتدای تشکل روی هم غلتید و جان سپرد. وبلاگ ها و نشریات ادبی سر از خاک عدم بیرون آوردند و هر یک مبدع و مبلغ نظریه ی خاص خودشان شدند. جیغ کشیدند و داد و هوار کردند. داعیه ی پست مدرنیسم بر لوکالیزه کردن و مقاومت در هسته های کوچک درون نظام موجود – در حوزه های گوناگون – و سرپیچی لحظه ای از قوانین منحصر کننده ی نظام حاکم – به ویژه در حوزه ی ادبیات – در پاتیل تبدیل شدند به اشعار و داستان هایی که رنگی از محلی بودن نداشتند. اشعار و داستان ها را می شد به انگلیسی ترجمه کرد و آن گاه می توانست در هر جای جهان سروده یا نوشته شده باشد: آفریقا آمریکا یا اروپا اما یک ایرانی با خواندن آن ها نمی توانست به فکرش خطور کند که این ها تازه فرم های محلی شده و لوکال ادبی هستند چه برسد به این که آن ها را دست پخت پاتیل و آش درهم جوش عصیان جوانانی بداند که زیر بار فقر فرهنگی و هیجان زدگی از سرازیر شدن نظریات تازه به دنبال روزنی برای نفس کشیدن بودند. نمونه ای کوچک از قورمه سبزی نویسی وطنی از وبلاگ پیپ قرمز:

این پست غیر مثال های اوریژینال ، نمونه مثال ندارد ... کمی از کمبود وقت بود .. کمی از محیط و مساحت گند ادبیات و ادیبان ! ایران ... ما به چه می نازیم ؟ شاید به عورت مان برای زدن از بالا و پایین به این و آن ... برای سبز کردن نبود بود خودمان ... مایه ی تاسف و سوگواری است ... این روزها بین اشک و فریاد در ادبیات به گه - کشیده ی ما فرقی نیست ... در پست اول این وبلاگ هم نوشه بودم : "بر آن زشت بخندید که او ناز نماید بر آن یار بگریید که از یار گریزد " پیپ قرمز

در ادامه حضرت آقای پیپ قرمز نظر مشعشع شان را برای حقیر به یادگار گذاشته اند از این قرار که:

املت خوبی بود عمو جان ... با گوجه ی اضافی ... روی مدارت بچرخ تا بزرگ شوی ... یک لینک صفحه می دادی( حتما فکر می کنی ذاتا دادن بد است !) به انصاف نزدیک تر بود ... اما تو به حال من گریه کن شاید یاد بگیری به حال خودت هم .... دوست دارم می دونی این کار دله!...راستی آشغالاتو سر کوچه ی ما نذار بی بی جان ...پیپ قرمز

حالا ما نمی دانیم بر ایشان باید بخندیم یا گریه کنیم.

اما فجیع ترین روش پخت قورمه سبزی تا این تاریخ اختصاص دارد به حضرت آقای محمد حسینی مقدم در وبلاگ مستطاب "رابطه در دوران قاعدگی"!!! :

مطلب اول: رابطه در دوران قاعدگی چیست؟
در مورد اسم این وبلاگ قبلا خیلی ها سوالاتی داشتند که به تمام این دوستان به صورت مجزا جواب داده ام، اما از آنجایی که اخیرا تعدادی کامنت توهین آمیز(و پیشنهاد مراجعه به روان پزشک) در رابطه با اسم وبلاگ داشتم مجبورم تمام این حرفها را دوباره تکرار کنم :
این اسم دو تا ایهام ساده در کلمات رابطه و قاعدگی دارد که فکر نمی کنم نیاز به توضیح در این باره باشد، ضمن این که کلمه قاعدگی اگر در معنای قاعده ونظم گرفته بشود وهمچنین اگر در معنای قاعده و مرکز(مثلا قاعده مثلث) فرض بشود می تواند نمادی از دنیای منظم و مرکزیت گرای مدرن باشد که با توجه به کلیت عبارت اسمی و معنای ظاهری، نوعی حالت طنز و تمسخر هم به خودش گرفته. این طنز و تمسخر زمانی پررنگتر می شود که در مقابله با قالب وبلاگ باشد که متشکل از مدارها و نشانه های الکترونیکی است که در بالای تمام مطالب درون وبلاگ قرار گرفته و بر آنها سایه افکنده! خود این مطلب می تواند نشان دهنده این باشد که نویسنده این وبلاگ بیشتر طرفدار پست مدرنیسم لیوتاری است تا پست مدرنیسم شالوده شکن ویا پست مدرنیسم آنارشیست. رنگ پس زمینه وبلاگ خیلی روشن انتخاب شده واین می تواند به خاطر دیدگاه مثبت صاحب وبلاگ در رابطه با آینده مدرنیته باشد، یعنی از نظر لفظی اگر قرار باشد کلمه پست مدرنیسم را بنویسم من احتمالا آن را با یک خط فاصله بین پست ومدرن خواهم نوشت(post-modern( درباره این مطلب و تفاوتهای فلسفی که شیوه نگارش ایجاد می کند می توانید به نظریات چارلز جنکز رجوع کنید. با این توضیحات می توانید نتیجه بگیرید که اسم وبلاگ در واقع مانیفیستی از عقاید فکری خود من است که در شعرها نیز به عینه حضور دارد و درهنگام نقد می تواند و باید لحاظ شود.

چه باید گفت؟ این همه توجیه فلسفی و روانشناسی و غیره و ذلک برای اثبات چیست؟ هنوز شک دارم که آیا این گرد و خاک ها و ادعاها ارزش بررسی و نقد را دارند یا نه؟

اما سروش سمیعی نظر دیگری به دور از تمسخر و تحمیل دارد. یادداشت او را می توانید در قسمت Comments بخوانید.

در ادامه باید بگویم که دیروز به صورت اتفاقی مطلبی از شاملو می خواندم در یکی از سایت های از ما بهتران که – نقل به مضمون - چنین گفته بود:
وقتی نویسندگان و شاعران کشوری دچار خود سانسوری خود خواسته می شوند در قالب پسا مدرنیسم و استفاده از واژه های دون شان و فرم های من درآری خود را تخلیه می کنند. شاملو می افزاید: هنر غیر متعهد دو پول سیاه هم ارزش ندارد.
همچنین محمود کیانوش در مصاحبه ای گفته است که هنرمند باید بتواند با جامعه اش ارتباط برقرار کند و صرف اتفاده از عنوان روشنفکری و هنرمندی نمی تواند توجیهی باشد برای حمله به دستاوردهای اخلاقی و دینی یک جامعه. وی از شاملو نقل می کند که در اواخر عمر تا چه اندازه از دیدن و خواندن "اشعار" بی مایه ی قوالب خیلی نوین شعری آزرده و دل تنگ شده بود.

برای یادداشت های مفصل درباره ی این پست می توانید در صورت تمایل به بخش LiteraTribune مراجعه نمایید و یادداشت های کوتاه را در قسمت Comments مرقوم بفرمایید.

به زودی مقاله ای از آقای قاسم طوبایی در نقد امروز خواهید خواند. منتظر می مانیم...



نتایج نظر سنجی قبلی نقد امروز : آیا داستان نویسی امروز ایران تحت تاثیر جو کنونی جامعه به سیاه نمایی افراطی کشیده شده است ؟

بلی 3 رای 50% ، خیر 3 رای 50%

7/17/2006

از لفاظی تا نقادی

آقای ایمان اسلامیان در یادداشتی بر داستان خانم شعله آذر در سایت خزه به چند مورد اشاره کرده اند که بدک نیست بیشتر درباره ی آن ها بحث شود:

1 سياه نمايي و پيچيده گرايي مفرط اين روزها در كار شما نيز هست ، معماري اطلاعات با خست اطلاعاتي متفاوت است در داستان هرستان ، خيلي از تصوير ها صرفا به پيچيدگي و ابهام كار دامن مي زنند و گرنه كاركرد ديگري ندارند .
2 با توجه به نوع جملات و تصوير سازيهايتان كه مشخصا رويكرد ميني مالي واقل گرايانه دارد باز جملات زيادي وجود دارد و حتي ورود كنشي چون هرس و قطع درخت سيب بي مورد است ، مگر اينكه نماد سازي يا فضا سازي كرده باشيد كه در اين صورت الصاقي است
3 شايد درست نفهميدم در كجاست كه عروس را هوا روشن توي حجله مي كنند .... منظور از نماز شب چيست ، پيشنماز چطور نماز شب را اعلام مي كند .


به مورد سوم در خزه پاسخ داده ام - که سهو خانم آذر و آقای اسلامیان را در بر می گرفت - و دو مورد بالا را بررسی خواهم نمود:

سیاه نمایی یعنی تیره و صعب جلوه دادن چیزی به افراط. بسیار به جاست که همفکران آقای اسلامیان آمار خودسوزی زنان در استان های کرمانشاه و ایلام را بررسی مختصری بفرمایند و از قتل های ناموسی مناطق جنوبی کشور – به ویژه مناطق عرب نشین – چشم بسته نگذرند تا موجبات سیاه بودن جامعه ی اطراف خود را دریابند.
یک تصویر هنری از جامعه لزوما آینه ی غماز و بی غش آن جامعه نیست و برداشت های فردی اند که آن تصویر را در رنگ و لعاب خاص ذهنی خود شکل می دهند. این تصویر گاهی با منظور نویسنده در جهت عکس قرار دارد.
از همان زمانی که داستان نویسی به شیوه ی امروزی آن در ایران متولد شد این بر چسب سیاه نمایی هم به آن زده شد. چه در کارهای هدایت و چه در داستان های چوبک و دولت آبادی و دانشور و آل احمد و غیره و ذلک... پس این مساله هم به رغم نظر آقای اسلامیان مساله ای امروزی نیست.
"معماری اطلاعات" مرا به یاد DATA STRUCTURES و دروس کامپیوتر انداخت و اعتراف می کنم قبل از این جایی به چنین ترکیبی درباره ی داستان کوتاه بر نخورده ام ولی با همه ی قلت سواد سعی کردم تا نشانی از تصویرهای اضافی و خست بار در داستان بیابم و نیافتم.
بند دوم گفته ی ایشان با وجود سعی و تلاش بنده مفهوم نشد که اولا کدام جملات زیادی است – که بر می گردد به همان تصویرهای زیادی که در بند اول مرقوم فرموده اند – و در ثانی مگر ما با علم فیزیک سر و کار داریم که سخن از کنش و واکنش می رود؟ منتقد عزیز باید توجه داشته باشند که هر حوزه ای دایره ی واژگان خاص خود را دارد و نمی توان از هر حیطه ای چیزی وارد آن کرد و با قلنبه گویی دهان مردم را بست. ثالثا "بی مورد" بودن هرس درخت سیب از کجا آمده است؟ رابعا مگر نماد سازی و فضا سازی وصله ی داستان هستند که اگر جزیی از داستان به آن ها مربوط بود الصاقی تلقی گردد؟

از ایشان و دیگر عزیزانی که نقد و نظر می نویسند توقع داریم که بیش از این دقیق باشند و منظور خود را شفاف بیان کنند.